قند عسل مامان و بابا

خاطرات امروز یادگاری برای فردا



[ موضوع : ]
[ چهارشنبه 24 ارديبهشت 1393 ] [ 18:18 ] [ مامان منیر ] [ ]
نوروز95+سیزده بدر+سفر شمال

http://up.clickkon.com/images/amm.jpg

سلام پسر قشنگم ...امسال چهارمین سالی هست که وقت سال تحویل در کنا ما هستی و منو و بابا خداروشکر میکنیم به خاطر هدیه قشنگی که به ما عطا کرده خداجون شکرت... امسال وقت سال تحویل بابا تو راه خونه بود و قرار بود برای صبحانه حلیم بخره بیاره که بنده خدا گیرش نیومده بود واسه همین دیر شد و 5 دقیقه مونده بود به سال تحویل رسید خونه و بهرحال که به موقع رسید و سال 95 هم در کنار هم تحویل کردیم ... انشالا که سال خوبی برای هممون باشه توام با سلامتی و خوشی محبتمحبتمحبت

لحظه تحویل سال ۱۳۹۵ هجری شمسی به ساعت رسمی جمهوری اسلامی ایران

۰۸:۰۰:۱۲ (ساعت ۸ و صفر دقیقه و ۱۲ ثانیه)

روز یکشنبه ۱ فروردین ۱۳۹۵ هجری شمسی

مطابق ۱۰ جمادی‌ الثانی ۱۴۳۷ هجری قمری

و ۲۰ مارس ۲۰۱۶ میلادی

سال ۱۳۹۵ سال میمون می باشد

سال ۹۵ سال کبیسه است

اینم از سفره هفت سین امسالمون

 

 

عید دیدنی خونه عزیز

 

 

باغ پرندگان جای خیلی زیبایی بود و حسابی از دیدن اون همه پرنده اونجا ذوق زده شده بودی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

برنامه عید عموپورنگ ...

خانومه داشت بهتون میگفت بشینید روی صندلی

 

روز 13 فروردین تو جاده به سمت دماوند

 

 

 

 

 

 

 

عزیزو خیلی خسته شده بودی و زودی خوابت برد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

شب نیمه شعبان همگی جمع بودیم خونه عزیز ...  شام که خوردیم دسته جمعی آماده شدیم و رفتیم یه دور تو 17 شهریور زدیم....

 

25 اردیبهشت رفتیم چالوس .... اینجا وسطای را بودیم وایستادیم هم یه استراحتی کنیم و هم یه چایی بخوریم

در حال کوه نوردی گیر داده بودی به این سنگه هی میرفتی بالاش بعد منو صدا میکردی بیا کمک کن بیام پایینزیبا

بعد از اینکه رسیدیم چالوس رفتیم مستقر شدیم هتل کوروش...

 خوشگلم مهلت ندادی لباساتو عوض کنم و سریع رفتی سراغ شن بازی

 

 

 

 

 

از صبح که بیدار میشدیم می رفتیم صبحانه رو که میخوردیم میزدیم بیرون  می رفتیم لب ساحل  و از اون ور میرفتیم یکم خرید میکردیم بعد ناهار میخوردیم بعد میومدیم هتل استراحت میکردیم  عصر از ساعت 6 با بابا میرفتین استخر و بعدش هم که میومدین دوباره میزدیم بیرون ..... چشمک

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ادامه دارد................



[ موضوع : عید95, روزانه های امیرعلی جون]
[ چهارشنبه 18 فروردين 1395 ] [ 12:23 ] [ مامان منیر ] [ ]
اخرین پست 94

سلام پسر قشنگم

عزیزم اومدم برات از اتفاقات این چندوقته بگم .... تو کار بابا یه تغییراتی پیش اومده و قسمتش تو اداره عوض شده و کارش 24 48 شده .الان دوسه ماهی میشه که روال کارش اینطوری شده اوایلش برامون سخت بود ولی دیگه کم کم داریم عادت میکنیم ... چشمک ... یه مدتی بود که خیلی به تبلت وابسته شده بودی و همش میخواستی بازی کنی و بازیهات هم زمانش طولانی بود یا اگه جایی میرفتیم میگفتی تبلت و بیار و میخواستی همش بازی کنی و من هر چی با خودم فکر کردم دیدم این زیاد بازی کردن هات جز اینکه که چشماتو خسته میکنه و تحرکت کم میکنه به دردی نمیخوره واسه همین یه روز که تبلتمو خواستی بهت گفتم خراب شده و بابا بردش درست کنه تو هم قبول کردی و بعد دو سه روز دیگه از سرت افتاد و بود ونبودش برات فرقی نکرد..البته بابا دلش نیومد و بهت گفت که هروقت دوست داشتی میتونی با گوشیش بازی کنی و تو هم از خدا خواسته دستور دادی یکی دوتا بازی مورد علاقتو روگوشی نصب کرد یه وقتایی با گوشی بابا سرگرم می شدی ولی الان دیگه خودت هم دوست نداری بازی کنی بیشتر از 5 دقیقه . وقتی کوچیک بودی یه سری ماشین کنترلی و از اینجور چیزا برات کادو گرفته بودن که من قایم کرده بودم تا به وقتش بهت بدم ...هرچند وقت یکیشو در میاوردم از توی کمد و بهت میدادم اخرین بار بابا گفت اون ماشین کنترلی بزرگتو بیارم بهت بدم که وقتی خواستم از کمد بیارمش سررسیدی و همه اسباب بازیاتو خواستی و دونه دونه باتری انداختیم بازی کردی . هنوزم فکر میکنی بازم چیزی داری که من قایم کرده باشم همش میپرسی بازم ماشین هامو قایم کردی .. قربونت برم که تو از ماشین خریدن سیر نمیشی و هرباز که بیرون میریم حتما یه ماشین میخوای و بابا هم که دلش نمیاد بهت نه بگه و برات میخره

 

این ماشین کنترلی و مادربزرگ بابا برات از کربلا آورده خیلی دوسش داری

این چهارمین حباب سازی هست که بابا برات خریده قبلی ها همشون شکسته بود  و اینو یه روز بابا رفته بود بیرون برات خرید... میز پذیرایی مون خیلی گوشه هاش تیزه کوچیک تر که بودی من همیشه روی میز و مینداختم ... الان هم که ماشالا شیطون تر شدی میترسم یهو خدایی نکرده تو بپر بپر کردنت بخوری بهش هنوزم روش یه چیزی میندازمخندونکخندونک

یه روز جمعه قرار شد بریم خونه خاله معصومه خاله خرید داشت من و تو  میخواستیم باهاش بریم بابا اینا هم میخواستن برن گیلاوند سر زمینا ... که آخرین لحظه بابا گفت که تو رو هم با خودشون میبرن که ما هم راحت بریم خریدامونو کنیم که شانس شما اونجا کلی برف بود و حسابی با بابا و حمید و امیر  برف بازی کردین

همش گوشی بابا رو برمیداری و دوست داری از ماشینات و اسباب بازیهات عکس بندازی تازه میری افکت هاشو تغییر میدی و میذاری رو حالت نگاتیو و رنگ ماشینات که عوض میشه کلی خوشت میاد

عکس یه ظهر برفی که داشتیم میخوابیدیم بابا بهم زنگ زد گفت برف خیلی قشنگی داره میاد منم دلم نیومد که برف و نبینی و باهم رفتیم پشت بوم البته اونقدر نشست که بشه باهاش آدم برفی درست کردغمگین

اینو بابا برات گرفته زیبا


پاساژ اندیشه پسرک مامان هوس بستنی کرده بودچشمک

باغ سپهسالار رفته بودیم برای خرید کفش خودت خواستی بری پیش زنبوره و گفتی ازم عکس بنداز

من در حال خونه تکونی بودم ... تو هم که همش دوست داشتی بری بالای چهارپایه و میگفتی به منم کار بگو میخوام کمکت کنم تعجب

چند روز پیش با بابا رفتیم بازار گل خیلی دلم میخواست یکی دوتا گل بخرم ... دوتا گلدون خریدیم و چندتا هم از این کاکتوس ها ( میگن امواج پارازیت و موبایل هارو میگیره اگه تو خونه باشه منم گرفتم برای گرفتن امواج منفی)

تو هم یه گل خودت انتخاب کردی و مدام دستت بود حتی نمی دادی به من برات نگهش دارم میگفتی گل خودمه

از اونجا هم یه سر رفتیم خونه مامانم بابا یه گلدون هم برای مامانم گرفت... تو خونه عزیز هم همچنان گلت تو دستت بود و بی خیالش نمی شدیچشمک



[ موضوع : روزانه های امیرعلی جون]
[ چهارشنبه 12 اسفند 1394 ] [ 14:48 ] [ مامان منیر ] [ ]
یلدا 94

totalgifs.com boneco-de-neve gif gif 24.gif

یلدا مبارک

پسر نازم ... یلدات مبارک .امسال چهارمین سالی هست که یلدا در کنار ما هستی. خداروشکر به خاطر وجود تو که زندگی مارو شیرین تر کرده. این عکس گلچین یلداها ی گذشته هست

 

 

یلدا 94 امیر علی جونم

امسال شب یلدا خونه مامانی احترام بودیم .... مامانی کلی زحمت کشیده بود و تدارک دیده بود تا در کنار هم شب خوشی داشته باشیم واقعا بهمون خیلی خیلی خوش گذشت ... یه شب پر خاطره بود مثل هرسال .

 

اینم میز یلدا زن عموعزیز

 

فردای شب یلدا خونه مامانی

.. شب یلدا خونه مامانم همه جمع بودن ولی مااینور بودیم نتونستیم بریم .. فرداش منو تو از صبح رفتیم اونجا و بابا هم شب اومد اینم از عکسای خونه مامانم

اونشب هم حسابی بهت خوش گذشت و دایی حسین برات آهنگ گذاشته بود و تو هم می رقصیدی و حال میکردی و شاباش میگرفتی خندونکخندونکخندونک



[ موضوع : روزانه های امیرعلی جون]
[ چهارشنبه 9 دی 1394 ] [ 11:09 ] [ مامان منیر ] [ ]
42 ماهه شدی عسلم

پسر نازم ... یکی یدونه مامان 42 ماهگیت مبارک

بینــــــهایت دوســـــــــــت دارم

 

 

totalgifs.com barrinhas gif gif line.gif

totalgifs.com barrinhas gif gif line.gif

totalgifs.com barrinhas gif gif line.gif

28 ٱبان سالگرد عقدمون ... خانواده عزیزم مهمونمون بودن

totalgifs.com barrinhas gif gif line.gif

21ٱذر . شهادت امام رضا نذری.وخونه خاله معصوم

totalgifs.com barrinhas gif gif line.gif



[ موضوع : روزانه های امیرعلی جون]
[ شنبه 30 آبان 1394 ] [ 19:44 ] [ مامان منیر ] [ ]
محرم

عزیزم چندوقت پیش که باهم رفتیم پارک تو مسیر تو مغازه اسباب بازی فروشی از این خونه ها دیدی .... که البته بیشتر اسباب بازی دخترا هست ولی همش میگفتی من از اون خونه ها میخوام . من اون روز برات نگرفتم ولی ول کن نبودی یه ریز به منو و بابا میگفتی برام از اون خونه ها بگیر .. یه روز مامانی رفت بازار و بابا بهش گفت یه خونه هم برای شما بخره اینم عکس خونه ای که برات گرفت ... اون ماشین مثل ماشین امیرعباس عزیز هست که انقدر گفتی من از اینا نداشتم ... مامانی یه دونه هم برای شما خرید چشمک

 

 

 

اینجا آماده شدی داریم میریم خونه عزیز ... بابا هرشب که میرفت هیات منو و تو میبرد میذاشت خونه عزیز ... هرشب اونجا خاله ها و دایی ها میومدن و حسابی دور هم بودیم .... دیگه عادت کرده بودی صبحا که چشات باز میشد میگفتی کی میریم خونه عزیز .. همش منتظر بودی شب بشه و بریم اونجا 

روز تاسوعا ... امیرعلی جون ... سامیار جون ... ریحانه جون

این گوسفند نذر خاله سمیه اینا بود که تو خونه عزیز بود .. خودت رفتی از بابا گوشیشو گرفتی گفتی بده میخوام از گوسفنده عکس بندازم خندونکخندونک

 

این نذری عزیرجون بوده البته مال پارسال محرم بوده ولی یادم رفته بود بذارم ... تزیینش هم من . زندایی انجام دادیم

پسر نازم  یه مدتیه خیلی به نقاشی علاقه پیدا کردی منم برات یه چندتا کتاب رنگ آمیزی گرفتم 

اوایل خیلی بد رنگ میکردی ... ولی خیلی رنگ کردنت بهتر شده و سعی میکنی از خط بیرون نزنی

الکی مثلا پرسپولیسی هستی خندونکخندونکخندونک

محبتصبحانه سه نفره ی یک جمعه ی بارونیمحبت

 

عزیزم چندوقته همش میگفتی چتر میخوام ...آخه چتر سارینا رو دیده بودی میگفتی من چتر ندارم خندونک

بالاخره به چترت رسیدی و یه روز که بارون شدید میومد ... قرار شد تو و بابا منو برسونید باشگاه و برگردید خونه ... که بابا بردت و برات این چتر خوشگل و خریده...... سوتم داره خندونکخندونک

 



[ موضوع : روزانه های امیرعلی جون]
[ سه شنبه 12 آبان 1394 ] [ 17:03 ] [ مامان منیر ] [ ]
سفرشمال 10شهریور94

عکسهای سفر شمال رفت 10 شهریور ... برگشت 13 شهریور 

امسال هم مثل سالهای قبل یه سفر شمال با خانواده من رفتیم البته امسال فقط خاله سمیه اینا نتونستن بیاین که حسابی جاشون خالی بود . امسال هم مثل همیشه خیلی بهمون خوش گذشت مخصوصا به تو عسلم 

اینا رو تو راهی که صبح برای خوردن صبحانه وایستادیم انداختم

 

اینجا تازه رسیده بودیم و هوا بارونی بود و دریا هم طوفانی روز اول که کلا نتونستیم بریم لب دریا چون بارون خیلی شدید بود

عزیز دلم این تیوپ هم اونجا بابا برای شما خرید تا باهاش بری تو آب . تو هم از دیدنش خیلی ذوق کردی  .... ولی کلا باهاش یکبار تو آب رفتی ...

داری براشون نون پرت میکنی چشمک

 

تاب تاب با چادر ..... توسط ساراجونی 

تو این چند روزی که شمال بودیم اصلا خوب غدا نمیخوردی و به زور دوقاشق برنج میخوری بس که اونجا بچه ها هله  هوله میخریدن و  میخوردی دیگه اصلا اشتها نداشتی

اینم بادبادک شما



[ موضوع : روزانه های امیرعلی جون]
[ سه شنبه 5 آبان 1394 ] [ 18:26 ] [ مامان منیر ] [ ]
روزهای تابستونی

سلام به پسر ناز و شیرین زبونم 

عزیزکم خیلی وقته حسش نبود بیام وبلاگتو آپدیت کنم البته خیلی دوست دارم زود به زود بیام وبت ولی خوب یا فرصت نمیشه یا حسش نیست واقعا . خندونکالبته اینستاگرامت فعاله و اونجا کم و بیش عکساتو میذارم . 

جونم برات بگه که ماشالا خیلی شیرین تر شدی و بلبل زبون . روزا با هم میگذرونیم . خیلی خوشحالم که تورو دارم ...  خیلی بهم وایسته هستیم و اینروزا همش منو بغل میکنی و میبوسی . یه وقتا دیگه واقعا کلافه میشم آخه میچسبی بهم و هی بوس بوس .......... ولی خوب بدون که بی نهایت دوست دارم کلوچه خوشمزه من ....  روزا تابستونا سعی میکردم  بیشتر ببرمت پارک . توهم حسابی خوشحال بودی از این پارک رفتنا .حالا بریم سراغ عکس های پسر شیرینم ...چشمک خیلی عقب هستم و عکساتو خیلی زیاده ... واسه همین یه گلچینی از عکساتو میذارم

این عکس مربوط میشه به شب نیمه شعبان که سه تایی رفتیم و یه دوری زدیم چشمک توی یکی از کوچه ها یه حوضچه گذاشته بودن و فواره و اینا خیلی قشنگ بود ولی نشد از همه جاش عکس بگیرم

 

 

شام سالگرد ازدواجمونمحبت

ژله نوشابه با کف و یخ درست کرده بودم وای که چقدر خندیدم از دست بابا که فکر کرده بود نوشابست ...

اینم شیرینی که بابا زحمت کشیده بود 

پسرک مامان عاشق باقالی مثل مامان .....

الهی من فدات بشم اینجا به سفارش عسلم کیک خونگی درست کردم .. شما اینجا قهر کردی چون بقیه دنت و که کیک و باهاش تزیین کردم میخواستی بخوری منم گفتم اول عکس بعد دنت که با من قهرکردی و تو دوربین نگاه نمی کردی تا عکستو بندازم..

منم دلم نیومد و زودی دادمش بهت .جشن

 

 

 

شبا گاهی اوقات میرفتیم پشت بوم ....

 

 

 

 

تولد کیانا جون . نوه دایی بابا

 

 

 

 

 

اولین تجربه مترو سواری گلمم.

23 تیر پسرعموجون بدنیا اومد. محمد پارسا عزیزمحبتمحبتمحبت

اینم گلی که واسشون گرفتیم

22 تیر هم نی نی عمه جون بدنیا اومد . امیر عباس عزیزمحبتمحبت

 

 

یه شب عالی با عزیزای دلم فرحزاد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دوچرخه سواری تو پارکینگ

امیرعلی به دنبال مورچه . میگیریشون سوار صندوق  میکنی خندونک

 

این دسته گل هم بابایی برامون گرفته .. محبتمحبتخجالت

 



[ موضوع : روزانه های امیرعلی جون]
[ سه شنبه 5 آبان 1394 ] [ 18:25 ] [ مامان منیر ] [ ]
تولد سه سالگی عشقمممممممممممممم

سلام کلوچه مامان

سه سالگیت مبارک پسر دوست داشتنی من

 

 

 

 

 

 

 

 

 



[ موضوع : تولد سه سالگی ]
[ پنجشنبه 4 تير 1394 ] [ 16:34 ] [ مامان منیر ] [ ]
5 روز مونده

 

                                                                                               

 

سلام پسر نازم . عزیزم 5روز دیگه بیشتر نمونده به پایان 3 سالگیت امیدوارم همیشه سلامت باشی قربون پسر نازم که روز به روز شیرین تر میشی و شیطون تر. عاشقتم کلوچه  من و خدارو هزاران بار شکر میکنم به خاطر وجو نازنینت... وچقدر زمان زود میگذره و بچه ها زود بزرگ میشن تا حدی که یه وقت هایی ادم حسرت کذشته رو میخوره بعضی وقتا خیلی دلم واسه وقتایی که کوچیک بودی تنگ میشه .

 

 

مادر که میشوی .... تمام زندگیت میشود پر از التماس و خواهش از خدا برای عاقبت بخیر شدن فرزندت....مادر که میشوی بهترین هدیه برایت میشود سلامتی جسم و روح بچه ات ...مادر که میشوی  بیشتر فکر میکنی به مادرت و مادربزرگت و اینکه آنها چه سختی هایی کشیدند و چه آرزوهایی داشته اند ... مادر که میشوی غم و اندوه و شادی هم رنگ دیگری میگیرد و همه اینها گره میخورد به حال فرزندت . مادر که میشوی ....کوههای عالم بر سرت خراب میشود وقتی نیش سوزنی به پای فرزندت میرودو مادر که میشوی... ذوق زده ترین آدم روی دنیا میشوی با هر کار عادی فرزندت ..مادر که میشوی دل نگران تمام دل نگرانیهای فرزندت میشوی ... مادر که میشوی نگاهت هم مادرانه میشود .عمیق . دقیق . عاشق.اشکبار...مادر که میشوی تمام دنیایت میشود فرزندت...



[ موضوع : دو تا سه سالگی]
[ يکشنبه 10 خرداد 1394 ] [ 15:30 ] [ مامان منیر ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 14 صفحه بعد